شکایت

خداوندا
از هیچ یک از بندگانت نه شکایتی بر لب دارم
و نه کینه ای در دل
تنها التماس های مرا
برای آنان که چشمان خود را
بر روی نقشهای زیبای عظمت و بزرگی تو بسته اند بپذیر
در های بلند رحمت خویش را بر آنان بیشتر بگشای
تا شاید که دریچه های کوچک قلب سیاهشان
از احساس وجود تو نورانی گردد
و نیاز به تو را بیشتر از همیشه در خود بیابند

/ 27 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یاشکین

پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد. دست برد و از جیب کوچک جلیقه‌اش سکه‌ای بیرون آورد. در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: صدقه عمر را زیاد می‌کند، منصرف شد و رفت

اردشیر بابکان

درود بر شما دوست عزیز: من در وبلاگم مطلب کوتاهی درباره تهمت تحریف شدن کتاب آسمانی زرتشت (گاتها) نوشتم لطفا" اگر مایل هستید آن مطالب را بخوانید و دیدگاه واقعیتان را بیان کنید. با تشکر از شما دوست عزیز[گل]

آسمان آبی

تورادرمی یابم که همدلیم ووامانده راه ولی خدا را داریم چه حاجت کس

آسمان آبی

تورادرمی یابم که همدلیم ووامانده راه ولی خدا را داریم چه حاجت کس

raya

ziba mesle hamishe

احسان دیری

سلام اقا مجید عزیز . امیدوارم سالم و شاد باشید . از اینکه مدتها نتونستم به وبلاگ خوب و پر محتوا و با انرزی شما سربزنم خیلی متاسفم . ا مطالب شما مثل همیشه عالی هستن . با دو شعر از میرزا عباس دیری و دو مطلب جدید در خدمت شما هستم . منتظر مطالب زیبای شما میمانم ..برقرار باشید شادزی مهرافزون

اردشیر بابکان

درود بر شما دوست عزیز من در وبلاگم مطلب کوتاهی درباره اخلاق و اصول اخلاقی از دیدگاه زرتشت نوشتم لطفا" اگر مایل هستید آن مطلب را بخوانید و دیدگاهتان را بیان کنید. با تشکر از شما دوست عزیز[گل]

اردشیر بابکان

درود بر شما دوست عزیز من در وبلاگم مطلب کوتاهی درباره اخلاق و اصول اخلاقی از دیدگاه زرتشت نوشتم لطفا" اگر مایل هستید آن مطلب را بخوانید و دیدگاهتان را بیان کنید. با تشکر از شما دوست عزیز[گل]

سارا

ندگی میکنم با حرف هاش:دکتر شریعتی * ‏گاهی گمان نمیکنی ولی می شود، گاهی نمیشود که نمیشود، گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است، گاهی نگفته قرعه بنام تو میشود، گاهی گدای گدای گدایی و بخت نیست، گاهی تمام شهر گدای تو می شود. * خدایا خدایــــــــــا سرنوشت مرا خیر بنویس تقدیری مبارک تا هرچه را که تو دیر می خوای زود نخواهم وهرچه را که تو زود می خوای دیر نخوام * ای خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی می خواهم درباره ی راه رفتن کسی قضاوت کنم, کمی با کفش های او راه بروم

بهار

يه کامنت از طرف خدا امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی