شب عجیبی بود!!! اون شب هم مثل خیلی شبای دیگه دلم گرفته بود و مثل خیلی شبها، بی اینکه دلیلشو بدونم که چرا...؟؟ خیلی به این در، اون در زدم. اما هرکاری کردم آروم نشدم پیش خودم گفتم شاید اگه یه کم گریه کنم، آروم میشم خُب؛ حالا باید دنبال یه بهونه خوب واسه گریه کردن بگردم غربت؛ نه این خوب نیست.چند بار واسه غربتم گریه کردم، تکراریه تنهایی چطوره؟ اینم مثل همون قبلی.تازه، تنهایی که گریه نداره. اگه تنها نمیشدم که فرصت همین گریه کرنم نداشتم. آخه فقط تو تنهایی میشه گریه کرد... چطوره واسه دروغها و بیمعرفتیهایی که دیدم و شنیدم گریه کنم؟ اما نه؛ اینم بهونه خوبی نیست آخه پس من چکار کنم؟؟ خدایا.... تو بگو همونجا بود که رفتم تو فکر خدا. خدایی که از بنده هاش خیلی دروغ میشنوه، خیلی بیمعرفتی میبینه، خیلی تنهاست بین بنده هایی که خودش با عشق آفریده اما با وجود این همه بدی که از منِ بنده میبینه بازم تحمل میکنه، بازم مهربونه، بازم همون خدای نزدیک خودمه مثل اینکه بهترین بهانرو پیدا کردم این بود که اون شبو به این بهونه گریه کردم واسه غربت خدا، واسه خدایی گریه کنم که تو زمین خودش غریبه... پیش بنده هایی که خیلی دوستشون داره و خیلی هواشونو داره راستی؛ چه بهونه ای از این بهتر؟؟؟ قربونت برم خدا چقدر غریبی تو زمین.....![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

