خدا نزدیک است

تو آخرین نفری نخواهی بود که بی دلیل مرا  سرزنش می کنی ،

ولی بدان که اولین هم نبوده ای در شکستن گلدان مهربانی ام ...

روزها گذشته ولی من هنوز باور نکردم که مرا متهم به کاری کردی که هرگز قصد آنرا نداشتم و ندارم ...

 سرزنشم کردی ... به خاطر هیچ !

ومن تنها سربه زیر انداختم و سکوت کردم ...

نگذاشتی چیزی بگویم اما من گذاشتم تا حرفهایت بر سرم آوار شود ؛

این گونه تو دلت سبک می شد و دل من ازغم سنگین ...

اما من گِلِه ای ندارم ...  

پله پله از من دور شدی و حرفهایت بلور دلم را شکست.

من ماندم و انبوهی از اندوه ...

و این نوشته ی زخمی بر دیوار دلم ، رنگ اشک گرفت ...

بی دلیل از طرف خودت مرا متهم کردی ، سرزنش کردی ؛ و رفتی ...

رفتی و ندیدی ناگهان قاب چشمانم از اشک پر شد .  ولی من باز هم گِلِه ای ندارم ....

 

نوشته شده در جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

همه به فکر مادرند، غافل از شکسته شدن قامت پدر

میلاد باسعادت مولود کعبه، مولی الموحدین،امیرالمومنین، علی مرتضی، شیر مرد مردان،روز پدر و روز مرد را به تمام پدران عزیز تبریک میگم.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

همه چیز از اونجایی شروع شد که خبر دزدیدن موتورمو بهم دادن

اونم کی؟ تو اوج خستگی از یه هفته کار مداوم و تمرین سخت و خسته کننده جمعه شب تو سالن

انقدر خسته بودم که وقت اومدن، نبود موتورو جلوی درب خونه احساس نکردم تا اینکه بهم گفتن جاتره و بچه نیست...

هیچی دیگه، هزارجور فکر و خیال و دردسر جدید،الاف شدن تو کلانتری و آگاهی و...

اما نکته جالب اینجا بود که بیشتر از اینکه دنبال موتوره باشم دنبال جواب این سوال بودم که: پیغامی که خدا میخواد با این اتفاق بهم برسونه چیه؟؟؟خیر این قضیه کجاست؟؟...

اونجا بود که بحث بین اون دوتا ملکه بالا گرفت، میدونید کدومارو میگم؟همون دوتایی که یکیشون رو شونه چپه و اون یکی رو شونه راست...بزار راحتتر بگم:همون سیاهه و سفیده،خوبه و بده

سیاهه شروع کرد به غرولند کردن:همین بود اون خدایی که میگفتی نزدیکه؟؟؟

سفید تو جوابش سکوت کرد،فقط گفت: هیس!!!

سیاه: پیامی که میگفتی تو هر پیشامد خدات واست میفرسته همین بود؟؟

سفید: هیس!!!

سیاه: همین بود اون خدایی که میگفتی وقتی باهاش باشی هیچکس و هیچ چیز نمیتونه شکستت بده؟؟

سفید: هیسسسسسسس!!!

سیاه: سیاهی پشت سیاهی،غم پشت غم، دردسر پشت دردسر،باباجون خدا چجوری بهت بفهمونه باهات حال نمیکنه؟؟

سیاه همینجوری میگفت و غر میزد و سفید بیتوجه به سیاهی حواسش به دشکسته ی داستان بود

سیاهه شاکی شد و گفت: دارم با شما حرف میزنما...کجایید؟

سفید: صدبار بهت گفتم ساکت باش یعنی ساکت باش دیگه. نمیبینی نشسته رو به خداشو داره ازش تشکر میکنه؟؟ یه دقیقه صبر کن بزار ببینم داره با اون چشمای پر از اشکش بعد از دو رکعت نماز عشقش چی میگه؟؟؟

واین تنها چیزی بود که شنیدن:

 خدا جون، دوستت دارم...

نوشته شده در شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٧ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

مثل همیشه از او کمک می‌گیرم،

 آری، حتی در نوشتنِ درباره‌ی او!
او؟؟؟به راستی او کیست؟

 خدایا چه بگویم!؟

 آخر مگر  می‌شود شیرینی را توصیف کرد که هزاران فرهاد، کوه کن تر از من دارد؟

ولی می‌گویم: خوب است،عشق است، آرامش است، دوست است، صفاست، نور است، نه، این جور دلم آرام نمی‌شود، بگذار جور دیگر بگویم . . .
او مثل هیچ کس نیست، و هیچ کس مثل او نیست...

دوست داشتنش هم مثل دوستی‌های دیگر نیست.

حتی نبودش، بهتر بگویم،غیبتش...

 راستی، به راستی او کیست؟؟؟؟....

نوشته شده در جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧ساعت ۳:۱٩ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

خدایم...

من اگر روح پریشان دارم

من اگر غصه فراوان دارم

به تن زندگیم، زخم فراوان دارم

گله از بازی دوران دارم

دل گریان، لب خندان دارم

چه غم است؟ چون تو خدایی دارم

در غمستان نفسگیر اگر....نفسم میگیرد

آرزو در دل من، متولد نشده میمیرد

یا اگر دست زمان، در ازای هر نفس، جان مرا میگیرد

دل گریان، لب خندان دارم

چه غم است؟چون تو خدایی دارم

من اگر پشت خودم پنهانم

من اگر خسته ترین انسانم

به وفای همه بی ایمانم

به تو و عشق تو ایمان دارم

چه غم است؟چون تو خدایی دارم

نوشته شده در جمعه ۱٤ تیر ۱۳۸٧ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

گریه های بی دریغ شبانه ام

خنده های بی دلیلم

عمریست حیرانم و سرگردان

 بی جواب...

 سفر هم مرهم نشد

 حتی دوریت خاطرات را پاک نکرد

 چه تلخ و چه شیرین

روزگاریست دلتنگ بودنت شده ام

 و شور جوانی ام در زیر خاکستری از سکوت پنهان مانده...

راستی!؟! هنوز هم غنچه هایت را دارم

 هرچند پژمرده!؟!..

برایت مینویسم که بعد تو چگونه همه ترانه هایم پرپر شد.

ترانه هایی که برای تو سرودم

 اما نخواندم...یعنی نخواستی که بخوانم

مینویسم که شادمانیم پشت غباری از نبودنت گم شد

 که چگونه خاطره هایت خوابم را ربود

آری از همه ی نبودنهایت مینویسم

نگو که دوری ما دست تقدیر بود...

 چند خطی مینویسم، شاید غبار دلتنگی هایم با نامه هایم کهنه شود

نامه ام اسم ندارد

                           مقصد ندارد

                                            خواننده ندارد

                                                               اما... عشق دارد

 هنوز نامه هایت را نوشته، ننوشته... یادم هست

اما دیگر نفسهایت را ندارم

و شانه هایت که چقدر جایشان خالیست

هنوز هم به اندازه همه زیبایی هایت بهانه دارم

ذوقی نمانده، هرچه هست بهانست...

بهانه ای خیس، از جنس اشک، از انتظاری بیهوده...

 شاید روزی فرا رسد که دلم بخواهد این سکوت را بشکنم

 شاید روزی تو و خاطراتت...

به انتظار روزی مینشینم که دیگر افسوس روزهای گذشته را نخورم

 شاید تا کنون هر روز زندگی را...

فقط زندگی کردیم

 اما از فردا...

شاید...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٧ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

چرا؟ واقعا" چرا؟

همیشه میگیم رفیق خوب اونیه که تو شادی و غم باهامونه،کنارمونه

هم تو غم و غصمون شریکش میکنیم ، هم تو شادیمون

اما خدا چی؟

چرا اغلب تو شادیهامون سهیم نیست؟

یا بهتر بگم: چرا تو شادیمون شریکش نمیکنیم؟

یه سوال: تا به حال چند بار خوشیهامونو آروم و بی بهونه بهش گفتیم؟

تا به حال شده بهش بگیم که چقدر خوشبختیم؟

بگیم همه نعمتاش قشنگ و خوبه؟

حتی نداده هاش…یا اصلا" چیزاییرو که یه روز خودش داده و شاید یه روزی گرفته و بعدها فهمیدیم خیرمون تو این بوده که ازمون بگیره.

وقت دوباره پس گرفتنش که بی برو برگرد شاکی شدیم و حتی غرولند کردیم. اما وقتی که به نتیجه خوب و روشنش رسیدیم چی؟ رفتیم مثل اون روزایی که واسش غمامونو میگیم، بشینیم جلوشو از لطف گرفتنش بگیم؟…

اما خداخدا همراه همیشگی سختیها و خستگیهای ماست… حتی اگه ما نیمه راه بودیم…

وقتی از همه جا خسته و درمونده میشیم، میریم سراغش

وقتی همه ی درهای دنیا بسته شده میریم سراغش

حالا نکته جالب اینجاست، فقط زمانی که به خواسته هامون میرسیم، احساس میکنیم که مارو دیده و جوابمونو داده اما…

غافل از اینکه گاهی وقتا بی پاسخ گذاشتن بعضی از خواسته هامون، نشون دهنده ی لطف بی اندازه او به ماست…

خورشید را باور دارم، حتی اگر تابشش را نبینم

به عشق ایمان دارم، حتی اگر آن را حس نکنم

خدا…خدا…خدا را نزدیک میبینم و دوست میدارم

حتی اگر در پاسخ خواسته هایم سکوت کرده باشد….

 

نوشته شده در پنجشنبه ٦ تیر ۱۳۸٧ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

ای آینه دلها                       یا فاطمه الزهرا

دریاب دل مارا                   یا فاطمه الزهرا

مهرت به دل افتاده              ای مادر مادرها

ای زمزمه زیبا                   یا فاطمه الزهرا

 

این پرسش سربسته              چندیست به دل مانده

محبوب توام آیا؟                  یا فاطمه الزهرا

هم اسوه بارانی                   هم همهمه دریا

ای عشق پر ازمعنا               یا فاطمه الزهرا

در اوج سیاهی ها                 خورشید تو میتابد

امید منی هرجا                     یا فاطمه الزهرا

میلاد دخت گرامی پیامبر مکرم اسلام ، روز زن و روز مادر مبارک

تقدیم به همه مادران

نوشته شده در دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸٧ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

خداوندا

ناپاکم و گناه آلوده

اما امیدوار به رحمتت

بارالها

ذهنم پریشان است

و قلبم بیقرار

افکارم شوریده اند و درمانده ام

اما امیدوار به محبتت

پس رشته ی زندگیم را به تو میسپارم....

نوشته شده در یکشنبه ٢ تیر ۱۳۸٧ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت