خدا نزدیک است

او آمد، خدا را از زندگیم ربود

او رفت اما خدا...

تو آمدی، یاد من آوردی خدا که نمیتواند جایی برود، من فراموشش کرده بودم.

با تو

پیدایش کردم. با هم پیدایش کردیم...

تو هدیه خدایی به من که فکر میکردم خدا دیگر نزدیک نیست.

حالا مطمئن تر از همیشه فریاد میزنم

خدا نزدیک است...

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

خداوندا
از هیچ یک از بندگانت نه شکایتی بر لب دارم
و نه کینه ای در دل
تنها التماس های مرا
برای آنان که چشمان خود را
بر روی نقشهای زیبای عظمت و بزرگی تو بسته اند بپذیر
در های بلند رحمت خویش را بر آنان بیشتر بگشای
تا شاید که دریچه های کوچک قلب سیاهشان
از احساس وجود تو نورانی گردد
و نیاز به تو را بیشتر از همیشه در خود بیابند

نوشته شده در جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

" به نامش ، به یادش و به یاریش "

چو میخواهی که باشی

خاصه ساده

ساده و بی پیرایه

پس بنا را بگذار روی لبخند ، روی زیبایی

از دلت دور کن هرآنچه که نمیخواهی ، ولی میبینی ...

و باور کن !!! باور کن هر آنچه را که میخواهی

بایستی در رویای دور از دسترس ببینی اش تا بیابی اش

جان تو ! . . .

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸٩ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

گفتم : نا امید و خسته ام !

 گفت : لا تقنطوا من رحمه الله ... ( از رحمت خدا نا امید نشوید )

گفتم : هیچکسی نمیدونه تو دلم چی میگذره!

گفت : ان الله یحول بین المرء و قلبه ... ( خدا حائل است میان انسان و قلبش )

گفتم : هیچ کسی رو ندارم

گفت : نحن اقرب الیه من حبل الورید... (من از رگ گردن به انسان نزدیکترم )

گفتم : ولی انگار منو فراموش کردی

گفت : فاذکرونی اذکرکم... ( منو یاد کنید تا شمارو یاد کنم )

گفتم : پس چرا جوابمو نمیدی ؟

گفت : ادعونی استجب لکم... ( بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را )

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

 

 

     خدای مهربانم

     آیا اگر کسی تو را بیش از پیش بخواند بر او در رحمت می گشایی؟

      اگر چنین است تا هرچه بیش تر از پیش در دعا بکوشم

     آیا آنکس که خالصانه و نالان به درگهت بِگِرید ، می بخشایی؟

     تا سیل دیدگان شرمسارم را به پیشگاهت عرضه کنم

     اینک که به تو روی آورده ام ، از من روی مگردان

     و حال که دلم را به تو سپرده ام ، ناکامم مگذار

       اکنون  با همه وجود تو را می خوانم

     دست رد به سینه دردمندم مزن...

آمین ای مهربان ترین

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

گفتم: خدایا! همنشینم باش.

 گفت: من مونس کسانی هستم که مرا یاد کنند
گفتم: چه آسان به دست می آیی.

 گفت: پس ساده از دستم مده     

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

ای آشنای غریب ، جمعه ظهور کن

  یک مرتبه از کوچه ما هم عبور کن

  حک شد به روی بال قنوت نمازمان

  این خواهش قدیمی : « آقا ظهور کن »

  یک شب بیا به خلوت من و دلم

 محض رضای خدا مرا صید تور کن...

  «  اللهم عجل الولیک الفرج»

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٦:٠۳ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

خدایا !
 کشتی وجودم در تبلوری عاشقانه
در دریای شک و تردید گرفتار توفانی سخت شده است
غمی به غربت اشک عاشقانه ی عاشقی تنها
آسمان قلبم را در هم می فشارد
امروز منم تنها ترین
منم سر گشته ترین
در برابرت به سجده می نشینم
و به خاک پایت چشم می نهم
بر من ببخشای قصورم را
می دانی که جز درگاه مهربانی تو
هیچ دری به رویم گشاده نیست
می دانی روحم دریای آشفتگی است
از تو می خواهم این آشفتگی را
به آرامشی ماندگار بدل گردانی
معبود من !
چشم امیدم به لطف توست و
نوای زندگانی ام را
نوید ترانه ی بخشش تو می نوازد
می دانی ، آتش سوزانی وجودم را در خود بلعیده است
 که همه ی هستی ام را می سوزاند
و خاکسترم را به دم سرد باد می سپارد
و باز تو خوب می دانی
 که ذره ذره ی وجودم نام و نشانی از تو دارد
و در قطره قطره ی خونم یاد تو جاری است
آرام بخش دل ها
 گناهم را ببخشای و بر من خرده مگیر
 که من انسانم و تو خدای انسان....

 

 

نوشته شده در شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

خداوندا... درون سینه قلبی شکسته از غم زمانه دارم

 اما بی کینه ... و سرشار از عشق و محبت تو

قلبم را متبرک گردان تا برای تو و خلقِ تو بتپد

قلبی که از شادی دیگران ، شاد شود

و رنج دیگران را رنج خود بداند

چشمهایم... از روزی که چشم گشودم به هرکجا که مینگرم ، نشانی از عظمت و بزرگی تو معبود یگانه ام میبینم

مرا چشمانی عطا کن تا با اشک دیگران اشک بریزد و با لبخند دیگران بخندد

خدایم... دستان خالیم به سوی تو معبود مهربانم و در پیشگاه توست

مرا لیاقتی عطا کن ؛ تا دستانم ، دستی باشد از جانب تو ، در خدمت خلق تو و پایم در راه تو و در جهت خشنودی تو و شادی خلق تو گام بردارد

مرا آنگونه شکل بده و بساز که نماینده تو و خوبیهای تو بر روی زمینت باشم...

 

 

 

نوشته شده در جمعه ۸ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

 خدایا... هدایتم کن که ظلم نکنم، زیرا می دانم که ظلم گناهی است نابخشودنی

خدایا...  یاریم کن تا دروغ نگویم، زیرا دروغ ظلم کثیفی است

خدایا... محتاجم نکن که به کسی  تهمت  بزنم زیرا تهمت خیانت ظالمانه ای است

خدایا... مرا از بلای غرور و خودخواهی نجات ده تا حقایق وجود را ببینم و جمال زیبای تو را مشاهده کنم

خدایا... من کوچکم، ضعیفم ،ناچیزم ، پرکاهی در مقابل توفان ها هستم

به من دیده ای عبرت بین ده تا ناچیزی خود را ببینم و عظمت و جلال تو را به راستی بفهمم و به درستی تدبیر کنم

خدایا... دلم از ظلم و ستم گرفته است تو را به عدالتت سوگند می دهم که مرا در زمره ستمگران و ظالمان قرار مده

خدایا... دلی شکسته دارم. یاورم باش تا دلی را نشکنم

خدایا... به سوی تو می آیم از عالم و عالمیان بریده ام و میترسم

خدایا... من همچون کودکی هستم بیپناه و درمانده

در آغوش مهربان تو

اما همواره دور از دلهره و تشویش

چون شک ندارم تو همچون مادری مهربان یاورم هستی

و هیچگاه تنهایم نمیگذاری

 تنهاییم را تو پر کن، بی کسیم را تو کس باش و بی پناهیم را تو پناه

آمین یا رب العالمین

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

خدایم

ای آموزگار قلبم

شکسته قلبی بی کینه دارم

و رویی سیاه در مقابل تو

کوله بارم سنگین ، اما از گناه و دستانم خالی

شرمنده ام...توشه ام همینهاست که گویی هیچ نیست...

چشمانی نمناک و ملتهب... این است تمام دار و ندارم

پذیرا باش

اما انگار نه، چیز دیگری هم این میان هست.

آری ... رحمت و محبتِ تو

گُناهم بزرگ است، اما نه به اندازه بزرگی تو

نابخشودنی است اما از نظر من و خلقِ تو، نه از نظرِ تو که خالق خلقی

پس رب مهربانم، معبودم

مثل همیشه از تو مَدَد می جویم و امیدوارم

آری...امیدوار به لطف و رحمتت

         رهایم مکن

تنهایم مگذار

که بی تو هیچم و پوچ...

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

خدایا

اگر با من باشی یا نه بگذار بهتر بگویم: با تو باشم

چه کسی میتواند علیه من باشد؟

چگونه ممکن است دشواریها به سراغم بیایند و از میان برداشته نشوند؟

هیچ مشکلی، هیچ مانعی، و هیچ گره ای نیست

که من و تو با هم

نتوانیم آن را از میان برداریم...

تنهایم مگذار...

========================

پ.ن: با عرض سلام و ادب خدمت همه دوستای عزیز و همراهان همیشگی خدا نزدیک است.مزاحمتون شدم تا ازتون بخوام مثل همیشه که در کار خیر پیشقدم هستید، این بار هم مارو یاری کنید.دوست عزیزی(ایلیای عزیز) در بین ما هست که متاسفانه مشکلی برای پدر محترمشون پیش اومده و در حال حاضر در بستر بیماری هستند.میخوام همگی با هم دست به دعا برداریم و برای شفای این پدر گرامی و تمام بیماران عزیز دعا کنیم.التماس دعا.فراموشم نکنید...

نوشته شده در چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

این چه حزنی است نَهُفته در نام تو که بی اختیار، دلها را میشکند و اشک را در پُشتِ پلکها بیقرار میکند؟

این چه غمی است که یادآوریش همچون تیری است بر قلب دوستداران تو؟

از اولین قطره اشکی که در عالم ریخته شد پرسیدم و اینچنین جواب شنیدم: آدم(ع) برای پذیرش توءبه اش خدا را به اسماء حُسنای او سوگند میداد، وقتی به نام تو رسید (یا قَدیمَ الاِحسان بِحَقِ الحُسَین) بی اختیار دلش شکست و برای اول بار حضور اشک را در چشمها تجربه کرد. از جبرئیل پرسید که چه سری در این نام نهفنه است که فرق دل را شکافته و آسمان چشم را بارانی میکند؟ آنگاه که جبرئیل مصیبت عاشورای تورا بیان کرد، آدم(ع) بسیار گریه کرد...

آری، اختیار این گریه دست ما نیست، اختیار اشکی که در مصیبت تو میریزیم با ما نیست

دل ما از سنگ هم که باشد در مصیبت تو، نمیشکند، بلکه خون میشود

جایی شنیدم در روز عاشورا هر سنگی که از روی زمین کربلا برداشتند، دلش را خون دیدند

(کز سنگ ناله خیزد*روز وداع یاران)

حال دل ما چگونه خون نباشد از این مصیبت جانسوز؟

کاش میشد... کاش میشد برای تو خون گریه کرد

چگونه میشود که تو بر فراز قله ی حقیقت بایستس و فریاد بزنی: (هَل مِن ناصِرا" ینصُرُنی؟)کیست مرا یاری کند؟ و ما در حسرت ١۴ قرن دیر رسیدن به عاشورای تو، خونِ دل نخوریم؟

در حسرت ١۴ قرن دیرتر شنیدن فریاد استمدادِ تو؟

و اکنون ....

اکنون در حسرت دیدن روی منتقم خونِ تو....

آری، بر آن همه مصیبت و ماتم که بر تو و فرزندان تو گذشت تنها یک مرهم باقی مانده است. مرهمی که همچون آب یردی است بر روی آتش ١۴ قرن حسرت و انتظار

درد ما جز به ظهور تو مداوا نشود....

اللهُمَ عَجِل لِوَلیِکَ الفِرِج

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

خدایم، مهربانم

من نیز چون تو تنهایم

اما آن کجا و این کجا؟؟؟؟

تو تنهایی چون همتایت وجود ندارد

اما من... تنهاییَم تنهایی نیست. بی کسیست

نمیدانم.... شاید...

میخواهم تو کَسَم باشی، تو یاورم باشی، مونسم باشی...

تو در من باشی و من...

دلم میخواهد همواره ذکر لبم یادِ تو باشد و شاه کلید قلبم یاد تو

خود میدانم بدم، کَمَم، ناچیزم...

برای هرچه بد کردم

برای آنچه بد بودم

پشیمانم...

ولی امیدوارم

امیدوار به لطف و عنایتِ تو ، به رحمَتَت

پوزشم را بپذیر و دستم رها مکن

که بی تو در این دنیای وانفسا هیچم و پوچ...

نوشته شده در چهارشنبه ٤ دی ۱۳۸٧ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

خدایا!!!

کمکم کن، تا بتوانم پنجره ی دلم را روبه حقیقت بگشایم...

یاریم کن، مرغ خسته دلم را که دیری است دراین قفس زندانی است، دراسمان آبی عشق توپروازدهم...

خدایا...توخود می دانی که بدترین دردبرای یک انسان دورماندن ازحقیقت خویشتن  ورهاشدن درگرداب فراموشی وسردرگمی است...

پس تو ای مهربان معبود من

 مرا یاری کن که به حقیقت انسان بودن پی ببرم تابتوانم روز به روز  به تو که سر چشمه تمام حقیقت هایی نزدیک و نزدیکتر شوم....

خدایا،شرمنده ام اززیادی گناهانی که انجام داده ام ،شرمنده ام.

خدایا از قدر نشناسی خودم ، ازاین که هرروباعث ناراحتی تو می شوم شرمسارم.

خدایا چه بگویم؟ ازکدامین گناهم نزد توطلب عفوکنم؟ خدایا به کدامین گناه اشک شرم ازدیده جاری سازم؟

 خدایا ، ازاین منجلابی که درآن گرفتارشده ام نجاتم ده.

به این پرنده ی اسیر، پر و بالی ده تا خودش را از این قفس رهایی بخشد وطعم آزادی ورهایی را تجربه کند .

خدایا، مرا فرصتی ده تاپاک بودن راتجربه کنم وبتوانم حتی برای یک لحظه آنچه باشم که تومی خواهی

خدایا!!! همیشه گفته ام که تورادوست دارم...حالا هم باتمام وجود فریاد می زنم:

خدایا........دوستت دارم.....دوستت دارم...دوستت دارم...

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

خدایا

زندگی به من آموخت که بهترین انسانها کسانی هستند که بیشترین رابطه را با تو دارند

و تو به من آموختی که هرزمان که بیشترین دردها، غمها و غصه ها به سویم می آیند، همان لحظات بهترین لحظاتم فرا رسیده است

زیرا تنها در این لحظات است که من چیزهایی را یاد میگیرم که قبل از آن نمیدانستم...

تمام ناملایمات و سختیهای زندگی به من یادآوری میکند که به یادم هستی و فراموشم نکردی

خدای خوبم، مهربان معبود من

میدانی و میدانم که جز تو کسی ندارم

میخواهم با تو بمانم و تو در من

راهنمایم باش، آن دم که وسوسه شیطان مرا به نافرمانی تو راهنمایی میکند

یاورم باش، تا در مقابل مشکلات سر خم نکنم

همراهم باش، تا از غیر تو روی بگردانم

و نزدیکم باش...نزدیکم بمان در تمامی لحظات و دقایقم

و در آخر، به من لیاقتی عطا کن تا همواره و تا جایی که نفس باقیست، از تو بگویم، از تو بنویسم،و بهترین سرود زندگیم را تا ابد فریاد بزنم:

خدا نزدیک است

خدا نزدیک است

خدا نزدیک است

 

نوشته شده در جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

صد سلام و دوصد درود خدمت دوستای عزیز و همراهان همیشگی خدا نزدیک است. ممنونم از همه عزیزانی که تو ختم قرآنی که برای دوست عزیزمون محمدحسین گذاشتیم شرکت کردند.انشالله که خدا به شایستگی از هممون قبول کنه.

شاد باشید و پایدار. در پناه حضرت حق...

==================================

خدایم!

یاریم ده

تا در راه تو گام بردارم

سکوت کنم، آنگاه که تو میخواهی

و فریادی باشم، آن دم که تو اراده کنی

تو معنای سکوتم باشی و من صدای تو در زمین

مرا بیاموز که چگونه مهر بورزم و دوست داشته باشم، آنکه تو را دوست دارد

و بیزاری جویم از آنکه...

خدای مهربانم، معبود یگانه ام

یاریم ده

تا در دنیایی که همه به دنبال لذت، قدرت و شهرتند

 دیدگانم تنها به سوی تو باشد و تنها تو را ببینم

لذتم، قربت و نزدیکی با تو باشد

قدرتم، در پرستش و شکرگزاری تو معنا شود

و شُهرَتَم؛ مشهور به عشقبازی با تو باشم

تنها تو باشی و تو...

برای تو نفس بکشم...

 با هر دمِ نفسم تورا صدا بزنم و با هر بازدمش شکرت به جای آورم

و در آخر برای تو بمیرم....

آمین

===============================

پ.ن: با سلام و عرض ادب خدمت همه دوستان عزیزلبخند

خدا نزدیک است از این به بعد هر هفته جمعه ها به روز میشه

مثل همیشه منتظر حضور گرم و پرمهر شما عزیزان هستم.شاد باشید.درپناه حق.

  

نوشته شده در جمعه ۱ آذر ۱۳۸٧ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

 

خدایا

مسافری هستم خسته، در جاده های سرگردانی

که از راه طولانیِ گناه و عصیان آمده ام

گذشته از سرزمین هوا و هوس، با کوله باری از معصیت

اما امیدوار به رحمت تو،ای رحیم ترین

خدایم

خدای مهربان من

ای شنوای ناله های تنهایی من

نمیگویم دستم را بگیر چون اگر دستم در دستانت نبود حتی لیاقت بردن نام تو را هم نداشتم

گرفته ای و با منی و در من

(هرگز نگویمت که بیا دست من بگیر*** گویم گرفته ای، ز عنایت رها مکن)

حال ملتمسانه از تو معبود مهربانم درخواست دارم، در جاده های پر پیچ و خم زندگی و در مواجهه با هجوم بیرحمانه غمِ زمانه، تنهایم مگذاری و دستم را رها نکنی

آمین

نوشته شده در جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧ساعت ٦:٢٧ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

شب عجیبی بود!!!

 اون شب هم مثل خیلی شبای دیگه دلم گرفته بود و مثل خیلی شبها، بی اینکه دلیلشو بدونم که چرا...؟؟

 خیلی به این در، اون در زدم. اما هرکاری کردم آروم نشدم

 پیش خودم گفتم شاید اگه یه کم گریه کنم، آروم میشم

 خُب؛ حالا باید دنبال یه بهونه خوب واسه گریه کردن بگردم

 غربت؛ نه این خوب نیست.چند بار واسه غربتم گریه کردم، تکراریه

 تنهایی چطوره؟ اینم مثل همون قبلی.تازه، تنهایی که گریه نداره. اگه تنها نمیشدم که فرصت همین گریه کرنم نداشتم. آخه فقط تو تنهایی میشه گریه کرد...

 چطوره واسه دروغها و بیمعرفتیهایی که دیدم و شنیدم گریه کنم؟ اما نه؛ اینم بهونه خوبی نیست

 آخه پس من چکار کنم؟؟ خدایا.... تو بگو

 همونجا بود که رفتم تو فکر خدا.

 خدایی که از بنده هاش خیلی دروغ میشنوه، خیلی بیمعرفتی میبینه، خیلی تنهاست بین بنده هایی که خودش با عشق آفریده اما با وجود این همه بدی که از منِ بنده میبینه بازم تحمل میکنه، بازم مهربونه، بازم همون خدای نزدیک خودمه

مثل اینکه بهترین بهانرو پیدا کردم

 این بود که اون شبو به این بهونه گریه کردم

 واسه غربت خدا، واسه خدایی گریه کنم که تو زمین خودش غریبه...

 پیش بنده هایی که خیلی دوستشون داره و خیلی هواشونو داره

 راستی؛ چه بهونه ای از این بهتر؟؟؟

قربونت برم خدا                  چقدر غریبی تو زمین.....

نوشته شده در جمعه ۱٧ آبان ۱۳۸٧ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

خدایم، معبودم

کمکم کن تا عشق ورزیدن و خندیدن را بیاموزم

مرا بیاموز دوست بدارم حتی آنانکه را که مرا دوست ندارند

درک کنم آنانکه درکم نمی کنند

مرهم باشم برای آنانکه آسیبم رساندند

بد نگویم آنانکه بدم گفتند

دروغ نگویم به آنانکه با من صادق نبودند  

رفاقت تمام کنم با آنانکه در حقم خیانت کردند  

و…

که میدانم و میدانی

که در هرچه برایم در پیش و پس است حکمت و رحمت تو نهفته است.

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

بحران زده ام

نمی دانم باید به کجا رو کنم؟

به چپ و راست!؟!

به پس و پیش!؟!

تنها ظلمت می بینم

به درونم مینگرم

ستاره ای می بینم

خدایم، مهربانم، یگانه معبودم، تو، تو آن ستاره ای

و اگر تو با منی، درون من، کنار من

هیچ نیرویی در این دنیا یارای مقابله با من را ندارد

و نمی تواند شکستم دهد

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

 صد سلام و دوصد درود خدمت همه دوستای گل و همیشه همراهم

با اندکی تاخیر عید سعید فطر رو تبریک میگم و از همه عزیزانی که تو این مدت نتونستم بهشون سر بزنم عذر میخوام. شرمنده که نتونستم جواب محبتاتونو بدم.این مدت بدجوری گیرم و اصلا فرصت اومدن تو نت نداشتم.الانم خدمت رسیدم تا هم ازتون عذرخواهی کنم هم اینکه التماس دعا داشته باشم.از درگاه خدای متعال بهترین هارو واستون آرزو میکنم. شاد باشید.  دوستتون دارم. در پناه حق...

الهی
 می دانم، آری می دانم که روزی باید رفت
آری روزی می میرم اما نمی میرم....  میروم

روز رفتن...

اما آن روز، روز آمدن به سوی توست
پس بگذار بگویم روز آمدن، آری

روز آمدن...

می خواهم بیایم اما....
اما بنده ات محبوس دنیاست
این بنده محبوس چیزی جز رویی سیاه و مویی پریشان و لباسی گناه آلوده همراهش نیست
اما آخر با اینها که نمی شود به میهمانی چون تویی آمد
!!..

 

                           پس رب من، معبود من

خلعتی برایم بفرست
خلعتی که مناسب درگاه تو باشد
 تا در پیشگاه تو و پیش چشمان مقربین تو ظاهرم نامناسب نباشد
....
                                  آمین یا رب العالمین

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط مجید نظرات () |

خدایم ، معبود مهربانم

در هرچه برایم پیش آید

خواه خوشایند و ناخوشایند

            به تو رو میکنم

حتم دارم هر پیشامد هدیه ایست از طرف تو

بگذار به پیشواز هر تجربه روم و به او خوش آمد گویم

وبپرسم: چه پیامی از معبودم برایم آوردی؟؟؟

نوشته شده در شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٤:٥٥ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

واسه اکثر آدما روز تولدشون روزی شیرین به حساب میاد اما واسه من پر از غمه.چون منو یاد رفتن داداشم میندازه.یاد از دست دادنش اونم دقیقا روز تولدم.یاد مرگ تلخش...اما از جشن تولدم بگم:که کیکش سنگ قبر حمید داداشه و بهترین کادوش هم خلوت من و داداش حمید(تنها دلخوشی که دارم)مهموناشم اشک من و سکوت اون..

برادر جان نمیدونی چه دلتنگم
برادر جان نمیدونی چه غمگینم
نمیدونی.نمیدونی برادر جان
گرفتار کدوم طلسم و نفرینم
دلم تنگه برادر جان ، برادر جان دلم تنگه
دلم تنگه از این روزهای بی امید
از این شب گردیهای خسته و مایوس
از این تکرار بیهوده دلم تنگه
همیشه یک غم ، یک درد و یک کابوس
دلم تنگه برادر جان ، برادر جان دلم تنگه
دلم خوش نیست.غمگینم برادر جان
از این تکرار بی رویا و بی لبخند
چه تنهایی غمگینی که غیر از من همه خوشبخت و عاشق،عاشق و خرسند 
دلم تنگه برادر جان ، برادر جان دلم تنگه...

داداشی دلم واست تنگ شده.با اینکه حتی یکبار هم ندیدمت.داداشی کاش بودی و اشکام با دستای تو پاک میشد نه اینکه انقدر رو صورتم بمونه تا بخشکه.کاش تو بودی و من...

نه از مهر و نه از کین مینویسم

نه از کفر و نه از دین مینویسم

دلم خون است میدانی برادر؟

دلم خون است از این مینویسم

نوشته شده در چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

معبود خاموشم

در خموشی می آیم به سویت

سکوت ستایش من است

سکوت نیایش من است

سکوت آیه های ستایشی ست

که برای تو می خوانم

تنها تو صدای سکوتم می شنوی

و پاسخ تو سکوت است

سکوت،سکوت و تنها سکوت...

 

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۳:۳٧ ‎ق.ظ توسط مجید نظرات () |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت